سلام خوش امدید شقایق بر ات ارزوی خوشبختی میکنم از ته دل www.reza720@chmail.ir
در حاشیه ساحل بی انگیزه به انتظار غروب ایستاده ام
کاش میشد موجهای خروشان که بر سطح دریا متلاطمن بغض منو در هم میشکستند
حرفهای حبس شده در سینه ام را ه گلومو بسته و اجازه تنفس بهم نمیده
خسته ام از این ادما که برای انها فقط سنگ سبور دلهای شکسته و غم زده شان بودمتا سبک بشن
اما کسی نیست برای یک بار هم که شده پای در دو دل من بدون کنایه وقضاوت و غرور بشینه
این روزا هوای دلم ابریه و حرف نزدن وسکوت کردن برام عادی شده
حلقه اشک در چشمانم جمع شده و گریه بی تفاوت به حال من را ه خود شو میره
بی صدا در تاریکی و ظلمت شب وبا سکوت فریاد میزنم
روحم یخ زده از سردی رفتار ادمها اگه مهربون باشی میگن دیوانه ای اگه سخت و جدی باشی میگن از خود راضی هستی
خدایا دلم اروم نمیگیره مثل همیشه به این لحظه که میرسم میگم نقطه سر خط یه روز جدید دیگه ای را با نام و یاد خدای مهربان که برای دلهای شکسته هیچ وقت بهانه نمیاورد اغاز میکنم
برچسب:
نویسنده: رضا
دلم لرزید دیگه نمیشناسمت سنگینی نگاهت اوار شده رو سرم
حس گریه دارم گلایه از روزگار دارم
میخوام توی شعرام لای تک تک واژهایش گم بشم خاطره بشم
عمق فاجعه را ببین که تیزی نگاهت که با نوک پیکان لبه برند هاش که قلبمو نشونه گرفته احساسش مییکنم
با دل وجون ابراز علاقه کردم اما پشت غرورت پنهان شدی و احساسم ونادیده گرفتی
پوز خند زدی به حال دگر گون من و کنایه زدی که چقدر سست عنصر هستم
در این لحظه از پروردگار خواستم چشمامو ببندم ودیگه صصدای قلبم و هم نشنوم
خودم با خودم غریبه شدم وقتی ندای درونیم از من پرسید
عشق دل سنگ واب میکند پس خودتو نباز
بی تردید تلنگر واژه ای بود که جرقه عشق را در من شعله ور کرد
سماجت من در ابراز محبت وانکار تو با سپر غرورت بی سابقه بود
اما جادوی عشق روزنه امید ر ادر تو زنده کرد وحصار غرور را درهم شکست ودوست داشتن را سر لوحه قرار داد
بی تر دید تلنگر واژ های بود که جرقه عشق را در من شعله ور کرد
برچسب:
نویسنده: رضا
ذهن پریشون من یاد وخاطرات تو را داره از یاد میبره
بخت واقبال من با تیرگی روز گار پیوندی جدا ناشدنی از هم هستن
سایه شوم حصرت حک شده به دل چرکینم که غبار پلیدی جای محبت وگرفتهو اجازه تنفس به این ذهن خسته درمانده وپیکر بی جانم نمیده
دلم اشوبه تصور نمیکردم رویای من زیر چتر نگاهت خیس بشه
در تنهایی خود شکستم بدونه روز نه ای از امید وقتی از ته دل گفتی شایسته تو نیستم
اه دلم یخ زده از سردی نگاهت وچه سخته که چشمای بارونی من منتظر لبخند همیشه بهاری تو است
از سر دلتنگی سیل اشکهایم بدون مانع بر روی گونه هایم جاری میشن
نفس عمیق کشیدم تا بغض صدامو فریاد باد به گوشت نرسونه
تا با خیال راحت فراموشم کنی وفکر وخیال اوار نشه رو سرت
تو گذشته لا به لای خاطره های غبار گرفته پی تو میگردم
دلم گرفته حصرت یه عمر بی وفایی رو پیشونیم حک شده
مثل همیشه در این رویا ته کو چه بم بست اسم تو نوشته تا فراموشم نشه
تعبیر این رویای خفته در برق چشمات نهفته
برچسب:
نویسنده: رضا